امضا
جوان شدنم
به پیرشدن امضایت
نمی ارزد؛پدر
جوان شدنم
به پیرشدن امضایت
نمی ارزد؛پدر
نمي كه ديشب خودشو به زمين رسونده بود مستي هوارو چند برابر كرده بود.مثل هرروز با خاطري مشوش ودلي پر آشوب راهي شدم.كوچه پشت قدمهام مي ماند.من با ولع اكسيژني رو كه از لاي برگ وشكوفه هاي كهنه درختاي باغ بلند شده بودندرو به انتهاي ششهام مي فرستادم.هوا براي كلاس رفتن حيف بود.بچگي هام دوباره كنارم راافتاده بودند.ازگوشه ي چشمهام بدون اينكه بهفمند نگاهشون مي كردم.به خيابان اصلي رسيدم .ازپل شكسته بسته روبروي كوچه رد شدم.آب كف جوب آروم از زير پام گذشت.كوچه ي پرپيچ وخم مدرسه رو با هواي پر شكوفه اش رد كردم .بخشي از من همونجا موند.با نيمي از خودم راه افتادم به زور هوش وحواسم واز دروديواركوچه جدامي كردم. به مدرسه رسيدم .هوابراي كلاس رفتن حيف بود.

دم دمه هاي عيد باشه وتودلت پراز وسوسه نوشدنووجاي خالي گذشته ها اذيت كنه ويه نفس عميق بكشي واين شعروزمزمه كني .آخ كه چه حالي داره!
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»
«خوش بهحالِ غنجههای نیمهباز» سال 1341 و در مجموعۀ «ابر و کوچه» منتشر شد. سالها بعد «فریدون مشیری» در شرح خاطرهای که از زمان سرودن آن بهیاد داشت مینویسد:
« . . . بیست و چند سال پیش، ده ـ دوازده روزی به نوروز مانده، شبی تا صبح باران بارید و بامدادان، آفتابی درخشان، آخرین روزهای زمستان رفتنی و نخستین نشانههای فرا رسیدن فروردین را بشارت داد.
دو کبوتر سپید داشتیم که در هوای صبح، نشاط میکردند و چند گلدان میخک، که دانههای باران، بر برگهایشان در نور آفتاب میدرخشید.
همه چیز در حال شکفتن بود. صبح را تماشا میکردم، آسمان آبی را، ابرهای سپید را، برگهای تازه از جوانه بیرون آمدۀ بید را و بوی بهار را.
بیاختیار، آنچه را میدیدم و میچشیدم و حس میکردم، روی کاغذ آوردم:
«بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک . . .»
یک بار آن را خواندم، دیدم تقریبا به شیوه طراحان ـ که با چند خط طرحی میریزند تا شکلی یا حالتی را بیان کنند ـ من هم با این چند کلمه طرحی از بهار پای در راه، در حقیقت نقاشی کردهام و اگر چه حسرتم را با عبارت «خوش به حال روزگار» گفتهام اما هم این طبیعت زیبا و هم آن حسرت باید از احساس فردی و فضای خانه بیرون بیاید و در سطح وسیعتری بازتاب داشته باشد، ادامه دادم:
«خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها . . .»
شعر امروز با واقعیات ملموس زندگی سروکار دارد. طبیعت، مژده فرا رسیدن نوروز و بهار را میدهد و باید به پیشواز نوروز رفت و در حد مقدور، مثل طبیعت نو نوار شد، اما . . .
اما یاد میلیونها نفر که این نو نواری برایشان آرزویی است و با یاد محرومیتها و غمهای دیگر و بلافاصله با یاد این راز جاودانه هستی که باید «با دل خونین لب خندان آورد» و در عین تنگدستی باید «در عیش کوشید و مستی» و اینکه بالاخره، با همه بینصیبیها باید پا به پای نوروز شادی را دریافت و لحظهها را رنگین کرد، نوشتم:
«ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام . . .»
یک بار دیگر شعر را از ابتدا تا پایان خواندم. حرفی بیشتر از این نداشتم. میخواستم به همه گفته باشم در نوروز با آفتاب هم میتوان مست شد.
این شعر، یک هفته بعد، در آستانه نوروز چاپ شد. سادگی و صمیمیت آن نظر عدهای را به خود جلب کرد، اظهار لطفهایی شد. از آن جمله، استاد «نظامالعما» استاد ممتاز خط، بیت آخر شعر را با خط درشت بر مقوایی که دور آن تذهیبکاری شده بود، نوشتند که نسخهای از آن به من لطف کردند و گفتند نسخههای متعددی از آن نوشته و به دوستان یادگار دادهاند.
چندی بعد استاد «فرهاد فخرالدینی» گفتند آهنگی به نام «سرود بهار» برای قسمت آغازی این شعر ساختهاند و خواستند بهجای قسمتهای بعدی ـ که برای سرود طولانی است ـ چند سطر مربوط به نوروز، بر آن بیفزایم. این شش سطر بر آن مقدمه افزوده شد:
«به گلبانگ عید
گُل سرخ شادی دمید
خوشا چهرۀ باشکوه امید.
بهاران خوش است
گل روی یاران خوش است
شکست غم روزگاران خوش است . . .»
شادم که می گذرداین روزها
این روزها شادم که می گذرد.
ـ روان شاد قیصرـ
آخرین روزهای دهه ی هشتاد نفسهایش به شماره افتاده.سالهای پر از بالا وپست،پراز خنده وگريه پراز رفتن وماندن.بيست ونه روز ديگر هشتِ سالهاي شمسي دست كم براي نه سال از صفحه كاغذ محو مي شود وتو نمي داني كه آيا چه اتفاق خوبي مي تواند براي ماندنت تلاش كند؟
باهمه اين نبايدها بهانه هاي زيادي براي ماندن بايدجست .حتا اگر قرار باشد اين بهانه دفتر نقاشي ۴۰برگي باشد كه براي دلخوشي پسرانت هرروز يك هيولا بكشي.

