تبليغاتX
«اندراين شهر قحط خورشيد است»


«اندراين شهر قحط خورشيد است»

آخرین پرنده ات پرباز کرد

برگرد

آشیانه خالی پرواز توست

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:0 توسط ح.شيرازي| |

روزي روزگاري درختي بودو درخت عاشق پسر کوچيکي بودو پسرک هر روز به سراغ درخت مي رفت و برگهاي درخت رو جمع مي کردو با اونا واسه خودش تاج مي ساخت واداي سلطان جنگل رو در       مي اورداز تنه درخت بالا مي رفت و روي شاخه هاش تاب بازي مي کرد و از سيبهاي درخت           مي خوردگاهي اوقات هم با هم قايم موشک بازي ميکردن و وقتي که پسرک خسته مي شد زير سايه درخت مي خوابيد.

و اينطور بود که پسرک عاشق درخت بود...

خيلي زياد.

و درخت خو شحال بوداما زمان گذشت...

و پسر بزرگ تر شدو درخت بيشتر اوقات تنها بودو بعد يک روزپسر به سراغ درخت اومد درخت گفت:بيا پسر جان.بيا و از تنه من بالا برو و روي شاخه هام تاب بازي کن و از سيبهاي من بخور و زير سايه من استراحت کن و خوشحال باش.

پسر گفت: من ديگه براي از درخت بالا رفتن و بازي کردن زيادي بزرگم. من ميخوام که بتونم چيزاي تازه بخرم و تفريح کنم.من به پول احتياج دارم.تو مي توني به من پول بدي؟؟درخت گفت:من فقط سيب دارم و برگ.اما بيا و سيبهاي منو بچين و اونها روتوي شهر بفروش.اينطوري ميتوني پول داشته باشي.اونوقت تو خوشحال ميشي.

پس پسر ازدرخت بالا رفت و سيب هاشو چيد و با خودش بردو درخت خوشحال بود..

اماپسر براي مدتي طولاني به سراغ درخت نرفت.

و درخت غمگين بودو بعد يکروز...

پسر برگشتو درخت از شادي لرزيد و گفت:بيا پسر .بيا و از تنه من بالابرو و روي شاخه هام تاب بازي کن و خوشحال باش.

پسر جواب داد:من گرفتار تر از اون هستم که از تنه درختان بالا برم.من به يه خونه احتياج دارم تا گرم نگهم داره.بهعلاوه من مي خوام که زن و فرزند داشته باشم پس به يک خونه احتياج دارم.
درختگفت:من خونه اي ندارم که به تو بدم.جنگل خونه منه.اما تو مي توني که شاخه هاي منوببري و باهاشون براي خودت خونه بسازي. اونوقت تو خوشحال خواهي بود.

و به اين ترتيب پسر تمام شاخه هاي در خت رو بريدو با خودش برد تا خونه بسازه.

و درخت خوشحال بود...

اما پسر براي مدتي خيلي طولاني به سراغ درخت نيامد.

وقتي کهبرگشت درخت اونقدر خوشحال شد که به سختي مي تونست حرفي بزنه. پس به ارومي زمزمهکرد:بيا پسر.بيا و بازي کن.

پسر گفت:من پير تر از اوني هستم که بخوام بازيکنم.من يه قايق مي خوام که منو ببره به جاهاي دور.دور از اينجا.تو مي توني به من يهقايق بدي؟؟درخت گفت:تنه من رو ببر و باهاش براي خودت قايق بساز.اونوقت تو ميتوني به دور دست سفر کني...و خوشحال باشي.

و به اين ترتيب پسر تنه درخت رو بريدو باهاش يه قايق ساخت و رفت به يه جاي دور.
ودرخت خوشحال بود... اما حقيقتشزيادم خوشحال نبود...

...بعد از مدتي خيلي خيلي طولاني پسر دوبارهبرگشت.

درخت گفت:منو ببخش پسر جان. من هيچ چيزي برام باقي نمونده که به توبدم.

سيبهام چيده شده اند.

پسر گفت:من براي سيب خوردن دندوني ندارم.

درختگفت:شاخه هاي من بريده شده اند.تو نمي توني روشون تاب بازي کني.

-من براي تاببازي کردن زيادي پيرم

-تنه من بريده شده و تو نمي توني ازش بالا بري...

من خسته تر از اوني هستم که از تنه درخت بالا برم.

درخت با غصه گفت:منو ببخش.اي کاشمي تونستم به تو چيزي بدم اما چيزي برام باقي نمونده.من فقط يه کنده ءپيرم.منوببخش...

من ديگه به چيز زيادي احتياج ندارم.فقط يه جاي خلوت مي خوام که بشينمواستراحت کنم.من خيلي خسته هستمدرخت در حالي که تنه خودش رو راست مي کردگفت:خوب...يه کنده درخت پيربراي نشستن و استراحت کردن بد نيست.بيا پسر.بيا و بشين واستراحت کن.

و پسر روي کنده درخت نشست...

و درخت خوشحال بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:26 توسط ح.شيرازي| |

شور
      من زاري سه تاري را شنيدم
      از دورهاي دور ،
      در هاي و هوي باد .

      من زاري سه تاري را در باد
      از كوچه‌هاي دور شنيدم        
                                 كه مي‌گريست
      سروي ميان باغ
      بيدي كنار جوي.



      در هاي و هوي سبز گياهان پيشخوان ‌ها       
 
      از ريشه جدا ؛
     
      مي زاري سه تاري را از كوه         
      و هاي هاي مردي را از دشت    
      مي شنيدم كه مي‌خواندند   
      مرد و سه تار مرد .
  
     گاهي (( خدا خدايي
                                   از همدلي جدايي )) را مي‌گرييدند .
     ديدم كه پارسايي بر بام هاي سرد سحر ناله كرد و خواند
     با زاري سه تار .


         
     در هاي و هوي باران ديدم كه آب‌ها از چشمه‌ها تراويدند،    
     و گياهان دشتها روييدند .
     با شور سه تار    
           گل‌هاي سپيد    
                  در سايه‌‌ي بيد 
                                رقصيدند .  
     آنگاه خموش ديدم   
        در آفتاب نگاه :      
                    سروي ، مستي‌ست
                          بيدي ، سازي    
     و آن مست سياه  
                      تشنه‌ي نوريست ... 
     و آن ساز خموش    
                       چشمه‌ي آوازي....

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:0 توسط ح.شيرازي| |


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.


ساز او باران‌، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست
ور جز اينش جامه‌اي بايد،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد


گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست


گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛
باغ بي‌برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه‌هاي سر به گردون‌سايِ اينك خفته در تابوت پست خاك مي‌گويد


باغ بي‌برگي
خنده‌‌اش خوني است اشك‌آميز
جاودان بر اسبِ يال‌‌افشانِ زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:55 توسط ح.شيرازي| |

دیشب او باربست وما مردیم

او قفس را شکست وما مردیم

مرگ در تار وپود ما جاری است

آری آن مرد هست وما مردیم

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:31 توسط ح.شيرازي| |

پرده را خواهند آويخت
پرده را خواهند آويخت آنجا
و زندگي‌مان را بر پرده خواهيم ديد
از آغاز تا پايان،
با همة چيزهايي كه فراموششان كرده‌ايم.
وضع ظاهري‌مان خوب است
با لباسهاي همان زمانها
كه شايد به نظر رقت‌بار و مسخره باشند
اگر ما نبوديم كه آنها را كهنه كرده‌ايم
هرگز هيچ كدام را نمي‌شناختيم.
مبارزة نهايي زنان و مردان
بيهوده است كه بگويم دوستشان داشتم
انگار كه هر كدام كودك مشتاقي هستند
در آرزوي نوازش.
من ساحلها، بركه‌ها و سراشيبيها را دوست داشتم
گوشت و استخوانهايشان از من بود
دلم برايشان مي‌سوخت و براي خودم
اما اين تنها يك بهانه نيست
هر سخن و انديشه‌اي از بين رفته است:
آيينه‌ها حركت مي‌كنند و سرها برمي‌گردند
انگشتها، ‌دكمه‌هاي لباس را باز مي‌كنند
لودگي مي‌كنند با حركتهايي فريبنده
در انتظار ابرها و كشتار براي آسايش،
تنها همين.

چسلاو ميلوش
(Czeslaw Milosz

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:15 توسط ح.شيرازي| |

سیزده بار دیگر که ساعت دقیقه شمار بر عدد دوازده مماس شود قراراست اتفاقی بیفتد . خورشیدی که بیگمان جایگزین خورشید آسمان می شود طلوع می کند بر حیات چند متری ما که طول وعرض آن را باهیچ مقیاسی توان مقایسه نیست. قرار بود تمام ششمین روزهای شهریور راآزین بند ماهتابی باشیم که در بیست دقیقه بامداد فریاد زد.ولی...

هرسمتی که می روم وهر بهانه ای که می آورم تسکین نمی شود بردردی که در بیست وهشتمین روز از خرداد ماه بر سرم وبرسرمان آوار شد.با همه ی این حال

ایلیا تولد مبارک  

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:56 توسط ح.شيرازي| |

آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:52 توسط ح.شيرازي| |

 

درپس وپشت ابري كه نمي باردپنهان،آويز شده برگلويش بغضي كه چركين شده است.آرام آرام نگاه مي دواند برمسيري كه خالي از عبور عابري است كه سالها شانه به شانه هم خوشبختي را دويده اند.دستهايش چروكيده وخالي ،مبهوت قضاوت ثانيه هايي كه ناعادلانه ورق مي خورند.پروازي را كه آغاز كرده بود عقيم مي گذارد آن مرد.

وحالا در لابه لاي تقلاي بي اعتبار گنجشكاني آه خورده شاخه هاي درختي رانگاه مي كند كه آشيانش رابر آن سالها باد توان تكاندنش نبود.

غروب كه مي شود هجوم سكوتت ويران مي كند سالها اقتدارش را.حالا براي تسلاي دلي كه تنها مانده وبي شك هرلحظه حضورت راآرزو      مي شود برگرد

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:16 توسط ح.شيرازي| |

 

امروز تو دهمين ماه زندگانيت را به جشن نشسته اي.مباركت باد.براي آمدنت يادم هست كه عزيزچقدرزيركانه دعا مي كرد وآرزومي ديد.اما....

امروز بيست ودوروز از ماندنمان مي گذرد وما هنوز مبهوت ثانيه هايي كه كمترين ارزشي را ندارد بيهوده وآرام نفس مي كشيم.

ايليا فرزندم

مي دانم كه اكنون مادر بزرگ بردرگاه بهشت با شولايي سپيد ازجنس نور نشسته است وشادمانه تورا نگاه مي كند ودينا راومحمد را وحافظ را وايمان را وهمه را وهمه...

اما دلم برايتان مي سوزد كه چقدر بي نصيب شديد از نگاه عاشقنه اش ونوازشهاي مادرانه اش و...

در تقلايي بي نتيجه براي آرام كردن دلم مي نويسم اما خوب مي دانم ومي داني كه با هيچ جمله اي با هيچ عبارت وآيه اي حتا آرام نمي شوم دعايم كن تا براي به خواب ديدنش توفيق داشته باشم .من فرزندي هستم كه نگاه شكسته مادرش را درزماني كه هنوز خورشيد به اوج تابيدنش نرسيده است ازدست داده ام دعايم كن.

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 8:34 توسط ح.شيرازي| |


Design By : Night Skin