تبليغاتX
«اندراين شهر قحط خورشيد است»
«اندراين شهر قحط خورشيد است»
درزندگي مطالعه دل غنيمت است خواهي بخوان وخواه نخوان مانوشته ايم.

 
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391

مـَردی که عـَطر ِ / تو / را زده بود ,

در خیابان از کـنارم گذشـت ...

و این یعنے : قـتل ِ غیر ِ عمد ...



یادش بخیــــــــر
یه روزی آدما به جای شماره
به هم" دل " می دادن



ارسال توسط ح.شيرازي
 
تاريخ : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:
می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:
از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم
خداوند او را نوازش کرد و گفت:

فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” – فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.
حالاتو بگو وقتی فرشته ات پیش از تو برای دیدن خدا رفته باشد.


ارسال توسط ح.شيرازي
 
تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
مرا ببخش .. اگر به تو پیله کردم .

کمی طاقت بیار .

پروانه میشوم و میروم ...

 

 

 

مـن زانــو هـایـم را بــه آغـوش کــشیده بـــودم...

وقتــی تــو بــرای آغــوش دیـگری... زانــو زده بـودی



ارسال توسط ح.شيرازي
 
تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391

دیالوگ های ماندگـــار

 


دیالوگ های ماندگار و تاثیرگذار فیلم های تاریخ سینما


 
گروه اینترنتی ایران سان

مریم مامانم میگفت عشق مثل اتوبوس می مونه
وقتی یکیش رفت منتظر بعدی باش

يك مرد تنها ( A singel man) ا
2009




 گروه اینترنتی ایران سان

هیلاریو: طرف خیلی جوونه، و خیلی هم مغروره.
کریس: خب باشه! قبرستون پره از پسرهایی که خیلی جوون و خیلی هم مغرورند!

هفت دلاور (The Magnificent Seven) ا 1960



گروه اینترنتی ایران سان

پشت این نقاب یه جسم نیست. یه آرمانه، آرمان ها هم ضد تیرند

براي انتقام جويي (V for Vendetta ) ا 2005



گروه اینترنتی ایران سان

من بزرگترین پشیمونی زندگیم رو بت می گم: من گذاشتم عشقم بره!

مگنوليا (Magnolia ) ا 1999



گروه اینترنتی ایران سان

سرکوب یک احساس فقط اون احساس رو قویتر می کنه

ببر خيزان اژدهاي پنهان (Crouching tiger hidden dragon) ا 2000





ارسال توسط ح.شيرازي
 
تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
بعد از مـرگـم . . .
قـلــبـم را جــدا از مـن خـــاک کنید

من و دلـــم هیچ گاه
آبـمـان توی یک جـوی نرفت ...!

 

آدَم ها را بدون اینڪــہ
بـــہ وُجودِشآن نیاز داشتہ باشے دوســـــت بـِــــدار . . .
ڪــارے که خـــــدا با تـــو مے ڪُــند. . .!

 

گفت: چند سال داری؟
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند ساله‌ام!
 



ارسال توسط ح.شيرازي
 
تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391
من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

معلم گفته بود انشا بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار
توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه
آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم





ارسال توسط ح.شيرازي
 
تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
به کلاغ ها بگویید:

قصه ی من اینجا تمام شد

یکی،

بود ونبود مرا با خود برد.



ارسال توسط ح.شيرازي
 
تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
سد ها به اندازه آغوششان به دریا خیانت می کنند!

ارسال توسط ح.شيرازي
 
تاريخ : یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
مــن
به عکس ِ تــو دَسـتـــــ میــکـشمـ . . .
تـــو
بـه عـکس ِ مَــــــــن . . .
دَســتــــ مـیـکـشــــــــی اَز مَــن

ارسال توسط ح.شيرازي
 
تاريخ : یکشنبه سی ام بهمن 1390
زخمی برپهلوی من است

روزگارنمک می پاشد

ومن پیچ وتاب می خورم

وهمه می گویند

چه خوب می رقصد.

.................................

ما که یقین داریم روزی پروانه خواهیم شد

بگذار روزگار هرچه می خواهد پیله کند

...............................

وقتی ارزش ها عوض می شوند.

عوضی ها با ارزش می شوند.



ارسال توسط ح.شيرازي

اسلایدر

دانلود آهنگ